تبلیغات
بنیاد نهال - دغدغه های اجتماعی یکی از شاگردان تور لیدری ام

بنیاد نهال

می نویسم به امید روزهای بهتر

چند روز پیش ایمیلی به دستم رسید که در بر گیرنده دغدغه های فرهنگی و اجتماعی یکی از شاگردانم بود به زبانی ساده و روان، ابتدا و انتهای این مطلب را به دلیل خصوصی بودن برداشت کردم و باقی آن را بدون دستبرد منتشر می کنم.  

EgyUp 4 upload pic and wallpapers

آنچه بیش از هر چیز مرا در این سرزمین آزار می‌ده، اینه كه هیچكس سرجاش نیست. آدم‌های پست كوچك نادان بر جایگاه مهم و حساس تكیه زده‌اند و آدم‌های بزرگ و شریف نهایتاً استاد دانشگان! تازه بعد یه مدتی اجباراً بازنشسته میشنو و با یه دنیا علم و معرفت گوشه خونه می‌شینن.

من از اینكه بین آدم‌های احمقی زندگی می‌كنم كه چشم و گوش بر تلوزیون و منبر خانم جلسه‌ای‌ها بسته‌اند خسته شده‌ام. خسته شدم از آدم‌های تنگ نظر خیره بر پوششم كه عرش خدا را چنان كوچك می‌شمارند كه تصور می‌كنند با چند تار موی من عرش خدا به لرزه درمی‌آید! این چه عرشی است كه با قتل و تجاوز و تهمت به انسان‌ها همچنان پا برجاست؟

من از كسانی حیرت می‌كنم كه آدم‌هایی با اندازه‌های وحشتناك و اسلحه در دست و صورت پوشیده می‌بینند و بی تفاوت از كنارشان می‌گذرند و ساده لوحانه به آسمان و دو قطره باران دودآلودش می‌نگرند و می‌گویند: حالا یه روز اومدیم بیرون! هوا بارونی شد... به راستی كورند یا خودشان را به كوری زده‌اند؟

روح من در عذاب است چون در جایی زندگی می‌كنم كه آدم‌هایش را گلوله و گربه‌ها و پرندگانش را سنگ می‌زنند، درختانش را می‌برند و برای طبیعت ارزشی قایل نیستند. وقتی جون آدم‌ها بی ارزشه، كی گربه‌ها رو دوست داره؟ كی دلش واسه برگ سبز دود گرفته درختا میسوزه، واسه شاخه‌های خشكیده؟

من از آدم‌هایی كه اعتقاداتم را به بازی گرفتند متنفرم، من جایی در گذشته‌ای نه چندان دور خدای كودكیم را جا گذاشته‌ام. خدایی كه به كمكمان نیامد هرچند كه حضور داشت.

من از تكرار مكرر تاریخ در این سرزمین به تنگ آمده‌ام، از ذهن فراموشكارانه تاریخی مردمانش و فرصت‌طلبی حاكمانش! از جهلی كه درآن غوطه می‌خورند و شادكامان دره نادانیند و نمی‌دانند.

دیدن و دانستن و درك كردن دردآوره و دردآورتر اینه كه تمام آموخته‌هایت را چند بی سواد به عناوین گزینش و مصاحبه به قضاوت نشینند. چیزهایی كه با گوشت و پوستت حس كرده‌ای، آموخته‌ای و درك كرده‌ای در سؤالات حماقت‌آمیز گم می‌شن، زیر پای خودی‌های از ما بهتر! له می‌شن.

در نگاه اول این حرفها به نظر شاید شخصی برسند ولی درد من و خیلی از دوستانم است. درد به چشم دیدن خرد شدن اعتقاداتمان، از بین رفتن طبیعتمان و مرگ انسان‌هایی كه در همین نزدیكیند.

نوشته‌ام را با سخنی از گاندی به پایان می‌برم، " درد من تنهایی نیست بلكه مرگ ملتی است كه گدایی را قناعت، بی‌عرضگی را صبر و با تبسمی بر لب حماقت را حكمت خدا می‌دانند."


صدای زنده یاد نهال فرزامیان هم‌اکنون بشنوید

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :