تبلیغات
بنیاد نهال - من و تنهایی و كوله ام

بنیاد نهال

می نویسم به امید روزهای بهتر

چهارشنبه 6 بهمن 1389

من و تنهایی و كوله ام

نویسنده: حسین عبادتی زیارتی   طبقه بندی: دل نوشت نهال، 

من و تنهایی و كوله ام:

 

امروز وقتشه بعد از مدتها كار یه مرخصی به خودم بدم و فارغ از موبایل و اینترنت برم یه جایی كه آدماش شاید یه كم با آدمای اینجا فرق كنن.حداقلش اینه كه نمی شناسنت و من یه وقتایی عاشق این غربتم،درست مثل هبوط آدم تو كویر.تو جایی كه كسی نمی خواد له شدنت و ببینه،جایی كه با تمام غرورت می تونی داد بزنی و هر چی دلت بخواد بگی.شاید یه مرهمی پیدا بشه واسه این همه زخم،واسه این همه دلتنگی و غربت!!

تو این شهر لعنتی كه چرك و كثافت داره از سر و روش می ره بالا، هیچ غلطی نمی شه كرد. هر جاشو می گیری یه جا دیگش می لنگه،. آدماش از كله سحر تا بوق سگ جون می كنن تا یه لقمه نون و با هزار تا كلك از چنگ هم درآرن تا زندگی سگیشون بگذره. تازه وقتی كه میرسن خونه هم مثل سگ هار پاچه هم و می گیرن،مثل هر شب كه مجبورم تا نصف شب صدای عرعر و جفتك انداختن این زن وشوهرهمسایه بغلی و تحمل كنم. خیلی خوشحالم كه ماهی سه چهار روز بیشتر نیستم.خیلی دوست دارم برم بهشون بگم آخه كره خرا، شما كه تو اتاق خوابم نمی تونین همدیگرو تحمل كنین گه می خورین با هم زندگی می كنین!!

 

از امروز دیگه راحت می شم از این شهر تا چیزی حدود یه ماه.كولم و میندازم دوشم و  از ایران میرم.بعدشم كه برگردم ایران یه تور دارم بیست روزه تو مناطق حفاظت شده،یعنی اصل زندگی.

نمی دونم اگه سفر نبود چه جوری باید سر می كردم.یه وقتایی دلم واسه این آدما خیلی میسوزه.طفلكی ها گناه دارند.همه دل خوشیشون گرفتن یارانه و پیدا كردن صندلی خالی تو مترو هست،باورتون نمیشه، فردا صبح برین ایستگاه مترو صادقیه.مثل در قفس باغ وحش كه یه دفعه باز میشه همه میریزن بیرون و میرن تو یه واگن دیگه!!!تازه یه وقتایی خودمم میشم یكی از همونا.یه وقتایی به خودم نهیب میزنم كه ای كاش منم مثل اونا نمی فهمیدم، این جوری لااقل غصه نمی خوردم.

 

تو این یه هفته یاد تك تك دوستای خوبم هستم و هر جا برم جاتون و خالی می كنم.

تو این مدت كه نیستم كلید وبلاگ دست آرش عزیزه.اون اگه دلش بخواد بنویسه خیلی خیلی از من بهتر می نویسه.

فقط دعا كنید كه هوس كنه بنویسه!!

در آخر این شعر سیاوش قمیشی رو می نویسم كه حكایت اكثر آدمایه این دوره زمونه اس

 

پرنده های قفسی،

عادت دارن به بی كسی

عمرشون و بی هم نفس

كز میكنن كنج قفس

نمی دونن سفر چیه

عاشق در به در كیه

هركی بریزه شاه دونه

فكر می كنن خداشونه

یه عمره بی حبیبن

با آسمون غریبن

این همه نعمت اما

همیشه بی نصیبن

 

چه می دونن به چی میگن ستاره، دنیا كیا بهاره

چه میدونن عاشق میشه چه آسون،پرنده زیر بارون

تو آسمون ندیدن، خورشید چه نوری داره

چشمه ی كوه مشرق، چه راه دوری داره

 

قفس به این بزرگی

كاشكی پرنده بودم

مهم نبود پریدن

ولی برنده بودم

فرقی نداره وقتی ندونی ونبینی

غصه ت می گیره وقتی، می دونی و می بینی

 

صدای زنده یاد نهال فرزامیان هم‌اکنون بشنوید

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :