تبلیغات
بنیاد نهال - خاطرات

بنیاد نهال

می نویسم به امید روزهای بهتر

1 
خاطره ای از در كنار نهال بودن

 

در حدود آبان سال 87 بود و من سه  نفر مسافر هلندی داشتم و نهال هم روز آخر تورش بود .

مسیر تور  از كاشان شروع می شد و به سمت كویر مركزی میرفت . نهال از اصفهان میومد تهران و روز آخر تورش بود . بعد از ظهر به من زنگ زد كه كجایی و منم گفتم كه دارم میرم سمت جندق و به احتمال زیاد شب چاه گربه می خوابم.

 

البته باید بهتون بگم كه چاه گربه حدود 20 كیلومتر بعد از انارك تو یه جاده خاكیه و ازتهران  حدود 400 كیلومتر.

خلاصه بعد از خوردن شام به اتفاق مسافرا دو تا چادر به اونا دادم و خودم رفتم رو پشت بوم ماشین. ساعت حدود 12 شب بود كه دیدم یكی میگه برو كنار منم جا شم . مات مبهوت نگاش میكردم . یه لهظه فكر كردم شازده كوچولو اومده . باورم نمی شد خودش بود .این همه راه و تاریكی آخه چه جوری. دخترای دیگه خونه مادرشون می خوان برن باید یكی ببردشون .

 

از اون به بعد وقتایی كه خیلی رومانتیك می شدم بهش می گفتم شازده كوچولو.

صبح كه مسافرا بیدار شدن و مارو دیدن كلی تعجب كردن و تند تند ازمون عكس می گرفتن.اون سفر و نهال تا آخرش اومد و كلی بهمون خوش گذشت.

 

این دو تا عكسم مسافرا وقتی ما خواب بودیم و بعد بیدار شدیم ازمون گرفتن.





2


تابستون سال 84 بود و من یه گروه ژاپنی تو جبهه شمالی دماوند داشتم.در حین صعود بود كه از موسسه زنگ زدن كه فردا كلاس داری به هر زحمتی بود تور و تموم كردم و از قله دماوند مستقیم رفتم سر كلاس.

سر كلاس تو وقت استراحت یه دختری یه دفعه اومد گفت"استاد منم رفتم قله دماوند".بهش یه نگاهی كردم و گفتم آفرین.                                               

جلسه دوم دوباره همون دختر با یه نگاهی كه توش یه برق عجیبی داشت گفت "می تونم تو یكی از توراتون بیام كاراموزی"؟ الكی گفتم باشه چون می دونستم خواسته یه حرفی بزنه واصلن جدی نگرفتم.

یك یا دو هفته گذشته بود كه زنگ زد و من علم كوه بودم." گفت كی می رید دماوند"؟ گفتم من فردا دارم می رم دماوند. گفت" می تونم بیام"؟ گفتم بیا ولی با مسئولیت خودت.

فكر نمی كردم حرفم و جدی بگیره و بیاد ولی اومد.تو رستوران اكبر جوجه نشسته بودم كه دیدم یه دختری با یه كوله اندازه خودش از اتوبوس پیاده شد. قهقهه  میزد و می گفت با شاگرد راننده رفیق شدم. یه پرس اكبر جوجه براش گرفتم و نشست با اشتها خورد . خیلی راحت و بدون تعارف وبعد سوار ماشین شدیم كه بریم گوسفندسرا.شب تا دیر وقت مشغول گفتن و خندیدن با بچه ها شدیم.

صبح موقع صعود بهش گفتم كوله ات و بده قاطر جواب داد "ما همیشه كوله مون و خودمون بردیم". موقع حرف زدن یه معصومیت عجیبی تو جشاش بود . یه جوری حرف می زد كه صادقانه باور می كردی.

غروب داشتم سوپ درست می كردم ازم پرسید "نمك ریختی توش"؟ گفتم نه. همین كه اومد نمك بریزه یدفعه همه ظرف نمك ریخت تو سوپ. مجبور شدم برم از اقبال افلاكی یه قابلمه سوپ بگیرم.طفلك كلی خجالت كشید.

شب دوم برنامه بود و ما تو بارگاه سوم و ساعت حول و حوش هشت.تو چادر تازه داشت خوابم می برد كه از پشت چادر صدام زدكه"بیا بیرون ماه و ببینیم و آواز بخونیم"گفتم بیا تو بگیر بخواب صبح می خوایم بریم قله. گفت"كوه اصلش اینه كه شبا آتیش روشن كنی و دورش بشینی آواز بخونی".خیلی اصرار كرد كه بیا بیرون و من با اكراه رفتم . یادش بخیر با همه احساسش زد زیر آواز مهرداد اعتمادی هم بود. یه ده دقیقه گذشته بود كه صدای حسن نجاریان از چادر بغلی اومد كه ساكت باشین. خلاصه نهالم رفت و مخ حسن و كار گرفت.شب قشنگی بود ومن بعد از این همه صعود یه همچی تجربه ای نداشتم.

صبح با سرعت شروع به صعود كردم خیلی دوست داشتم بگه یواش تر ولی فقط   

آواز خوند و سایه به سایه ام صعود كرد، بیچاره توریسته كه مجبور بود تاوان كل كل من و نهال و بده.

 

بعد از صعود قله هم تا خود گوسفند سرا خوند، بیشتر از گوگوش می خوند.

وقتی رسیدیم گوسفند سرا قرار شد اون بره تهران و منم با توریست برم محمود آباد.یه دفعه نظرش عوض شد و تصمیم گرفت كه با ما  بیاد محمود آباد.

تو محمود آباد كه رسیدیم قرار بود بریم هتل شهر قصه. بهش گفتم برای تو هم یه اتاق جدا می گیرم كه راحت باشی،گفت من دوست دارم كه تو ساحل چادر بزنم.دیدم نمیشه بذارم كه  تنها بره،اتاقم و كنسل كردم و باهاش رفتم.شب قشنگی تو ساحل داشتیم. كلی از خاطرات گذشته اش كه با دوستاش تو ساحل خوابیده بودن و آواز خونده بودن گفت.

صبح كه از خواب بیدار شدیم گفت بریم كله پاچه بخوریم مهمون من. جاتون خالی یه كله پاچه مفصل خوردیم مهمون نهال خانوم و برگشتیم تهران.موقع برگشت تا می تونستم گاز دادم، می خواستم ببینم می ترسه یا نه ولی انگار نه انگار ،تازه بیشتر ذوق می كرد.

خلاصه این  داستان اولین سفر من و نهال بود ، سفری كه تو اون نهال منو خیلی خوب شناخت و به تمام خصوصیات من پی برد ولی من نتونستم .

بعدها هر وقت راجع به اون سفر حرف می زدیم نهال گریه  می كرد.درست مثل الان كه من دارم گریه می كنم.

صدای زنده یاد نهال فرزامیان هم‌اکنون بشنوید

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :